اولین باران امروز بارید
ومن اکنون تنفس نمناک باران را تجربه میکنم
نمی دانم دستان منتظر چه کسی زیر باران بود
ومن از دور به جمله ی خویش می نگرم
نکند ببرد نخ بادبادکم
«عاشقانههای یک کلمن!»
دیگر نمیگویم؛ پیشتر نرو!
اینجا باتلاق است!
حالا میگردم به کشف باتلاقی تواناتر
در اینهمه خردی که حتی باتلاقهایش
وظیفهشناس و عالی نیستند.
همه چیز در معطلی است
میوهای که گل
پولی که کتاب مقدس
و مسجدی که بنگاه املاک.
ما را چه شده است؟
این یک معمای پیچیده است
همه در آرزوی کسب چیزی هستند
که من با آن جنگیدهام
و جالب آنکه باید خدمتکارشان باشم
در حالیکه دست و پا ندارم
گاهی چشم، زبان و به گمان آنها حتی شعور!
من بیدست، بیپا، زبان، گاهی چشم
و به گمان آنها حتی شعور
در دورافتادهترین اتاق بداخلاقترین بیمارستان
وظیفه حفاظت از مرزهایی را دارم
که تمام روزنامهها و شبکههای تلویزیونی
حتی رفقای دیروزم - قربتاً الیالله -
با تلاش تحسینبرانگیز
سرگرم تجاوز به آنند.
جالب آنکه در مراسم آغاز هر تجاوزی
با نخاع قطع شدهام
باید در صف اول باشم
و همیشه باید باشم
چون تریبون، گلدان و صندلی
باشم تا رسیدن نمایندگان بانکها
سپس وظیفه دارم فوراً به اتاقم برگردم.
من وظیفه دارم قهرمان همیشگی فدراسیونهای درجه چهار باشم
بیدست و پا بدوم، شنا کنم و ...
دفاع از غرور ملی-اسلامی در تمام میادین
چون گذشته که با یازده تیر و ترکش در تنم
نگذاشتم آنها از پل «مارد» بگذرند
حالا یک پیمانکار آن پل را بازسازی کرده است
مرا هم بردند
خوشبختانه دستی ندارم.
اگر نه یابد نوار را من میبریدم
نشد.
وزیر این زحمت را کشید
تلویزیون هم نشان داد
سپس همه برگشتند
وزیر به وزارتخانهاش
پیمانکاران به ویلاهایشان
و من به تختم.
من نمیدانم چه هستم
نه کیفی و نه کمی
بی دست و پا و چشم و گوش و به گمان آنها حتی ...
به قول مرتضی؛ کلمنم!
اما این کلمن یک رأی دارد
که دست بر قضا خیلی مهم است
و همواره تلویزیون از دادنش فیلم میگیرد
خیلی جای تقدیر و تشکر دارد
اما هرگز ضمانتی نیست
شاید تغییر کنم
اینجاست که حال من مهم میشود.
شاید حالا پیمانکاران، فرشتگان شبهای شلمچه
پاسداران پل مارد
و ترکش خوردگان خرمشهرند
شاید من
حال یک اختلاسپیشه خودفروخته جاسوسم
که خودم خرمشهر را خراب کردهام
و لابد اسناد آن در یک وزارتخانه مهم موجود است
برای همین باید، همینطور باید
در دور افتادهترین اتاق بداخلاقترین بیمارستان
زمان بگذرد
من پیرتر شوم
تا معلوم شود چه کارهام.
سرمایه من کلمات است
گردانم مجنون را حفظ کرد
یکصد و شصت کیلومتر مربع با پنجاه و سه حلقه چاه نفت
اما بعید میدانم تختم
یکصد و شصت سانتیمتر مربع مساحت داشته باشد
چند بار از روی آن افتادهام
یکبار هم خودم را انداختم
بنا بود برای افتتاح یک رستوران ببرندم!
من یک نام باشکوهم
اما فرزندانم از نسبتشان با من میگریزند
با بهره هوشی یکصد و چهل
آنها متهمند از نخاع شکسته من بالا رفتهاند
زنم در خانه یک دلال باغبانی میکند
و پسرم میگوید:
ما سهم زخم از لبخند شاداب شهریم.
فرو بریزید ای منورهای رنگارنگ!
گمانم در این تاریکی گم شدهام
و بین خطوط دشمن سرگردان،
آه! پس چرا دیگر اسیرم نمیکنند
آه! چه کسی یک قطع نخاعی بیمصرف را اسیر میکند
و باز آه! چه کسی یک اسیر را اسیر میکند
آه و آه که از یاد بردم، من اسیرم
زندانی با اعمال شاقه
آماده برای هر افتتاح، اعلام رای
و رقصیدن به سازها و مناسبتهای گوناگون
و بیاختیار در انتخاب غذا
انتخاب رؤیاها
حتی در انشای اعترافاتم.
و شهید، شهید که چه دور است و بزرگ
با تمام داراییش؛
یک شیشه شکسته
یک قاب آلومینیومی
و سکوت گورستان
خدا را شکر، لااقل او غمی ندارد
و همیشه میخندد
و شهید که بسیار دور است از این خطوط ناخوانا
از این زبان بیسابقه نامفهوم
و این تصاویر تازه و هولناک،
خدا را شکر! لااقل او غمی ندارد
و همیشه میخندد
و بسیار خوشبخت است
زیرا او مرده است.
و من اما هر صبح آماده میشوم
برای شکنجهای تازه
در دور افتادهترین اتاق بداخلاقترین بیمارستان
در باغ وحشی به نام کلینیک درد
تا مواد اولیه شکنجهای تازه باشم
برای جانم
تنم
وطنم
تا باز خودم را از تخت یک مترو شصت سانتیام
به خاک بیندازم
اما نمیرم
درد این ستون فقرات کج
و فراق
لهم کند
اما همچنان شهیدی زنده باقی بمانم.
این شعر رو امشب برنامه ی راز شبکه 4 که گفتگویی با محمد حسین جعفریان داشت پخش کرد .محمدحسین جعفریان (زادهٔ ۱۳۴۶ در مشهد، کوی پنج تن طلاب) شاعر، مستندساز، روزنامهنگار و خبرنگار جنگی است که مدتی رایزن فرهنگی ایران در افغانستان بود. بیشتر شهرت جعفریان از گزارشهایش در مورد جنگ افغانستان بویژه ساخت مستند معروف «حماسه ناتمام» از زندگی احمدشاه مسعود است. وی در سال ۱۳۷۲ در شمال شرق افغانستان مجروح و از یک پا فلج شد. جعفریان یکی از معدود خبرنگارانی است که با ملا محمد عمر رهبر طالبان دیدار داشتهاست.ایشون در دیدار شاعران با رهبری شعری را خواند (البته به گفته ایشون قبل از ورود به جلسه شعر رو نشون ندادن وگرنه اجازه خوندنش رو نمیدادن )که رهبر فرمودند: بدهید این شعر را خوشنویسی کنند و بدهید به بنیاد جانبازان و ایثارگران، آنجا آویزان کنند.
با توام
ای لنگر تسکين!
ای تکان های دل!
ای آرامش ساحل!
با توام
ای نور!
ای منشور!
ای تمام طيف های آفتابی!
ای کبود ارغوانی!
ای بنفشابی!
با توام ای دلشوره ی شيرين!
با توام
ای شادی غمگين!
با توام
ای غم!
غم مبهم!
ای نمی دانم!
هر چه هستی باش!
اما کاش....
اخرین روز های پاییز برگ ریز زر د نارنجی قهوای
پاییز رنگ رنگ فصل اسرار امیز
غمگین بودم تواین فصل ...چه غمگینانه گذشت با غم و امید و ترس
لبخند های مبهم
متوجه ی خیلی چیزا نشدم ...گاه متوجه شدم اما توجه ای نشون ندادم
الان به مداد توی دستم دارم نگاه می کنم که تازه خریدمش مشکیه خیلی خوشکله با قاب چوبی ...تراشیده میشه وتراشیده می شه تا من و ما چیزی بنویسیم ...بکشیم ...جنگل جنگل مداد میشه وکاغذ درخت بخشندس
کاغذ رو مقدس میدونم...چقدر ازش درست استفاده میکنیم...خیلی چیزا مقدسن...چقدر مقدس نگرشون می داریم.....
خیلی وقته با الکی خندیدن و دل خوش کنک زندگی می کنم چقدر فراموش کارم ..گاه یادم میره از چی رنج می کشیدم
احساس می کنم یه حصار دورم رو گرفته یه حصار که بعضی وقتا به در و دیوارش می کوبم و بعضی وقتا هم تصلیمش می شم گاه از این حصار پا به حصار دیگه ای میذارم و فکر میکنم رها شدم اما دریغ که هنوز در بندم نگاهم حصار رو میبینه و گاه گاه گریزی می زنه به دور دست بعد تازه می فهمم کجام...

به کدامین سو برای پرواز...
چشم دوخته به اخرین برگ درخت
جوانه ای نو خواهد رست؟؟؟
چشمه بجوش
پای می کوبم برای جوشیدن چشمه
من خسته ام
شهر من اینجا نیست
چیزی که در این نزدیکی ست
مرا به دور ها خواهد برد
خوشبحال پرنده
ساده می گوییم
خوشبحال کلمه
خوشبحال ازادی
خوشبحال عشق
خوشبحال کلمه پاک پاک از هر چیز
شاید مثل فرشته
کلمه تنهاست
کلمه اتحادی با معنا
خوشبحال تنها
خوشبحال او
خوشبحال انها
خوشبحال عدم
خوشبحال هستی
خوشبحال مهربان
خوشبحال دوستی
خوشبحال ابی
زرد
سبز
خوشبحال اب
زلال
"قواعد زندگی"
انچه می خوانی نوشتهای دلپزیر است .از ان بهرمند گرد! گفتاری کوتاه است از دلایی لاما که بر ان بود در سال 2006 بیان دارد.تنها چیزی که از تو ستانده میشود لحظاتی است برای خواندن واندیشیدن به ان چه خوانده ای پیام را برای خود نگه ندار :سرود باید دستان تو رادر چهار شبانه روز ترک گوید: وتوخوش ایندی بس شگفتی افرین در خواهی یافت.این شگفتی از ان همه خواهد بود . چه انان که از موهوم پرستان هستند وچه انان که بر باورهای دینی استوارند...
1 براین باور باش که عشق و دستاوردهای عظیم : در برگیرندهی مخاترات بزرگ است.
2 انگاه که می بازی از باختت درس بگیر.
3 سه اطل را دنبال کن:محترم نگه داشتن خود
محترم نگه داشتن دیگران
جوابگو بودن در قبال تمام کنش های خود
4 بیاد داشته باش دست نیافتن به انچه می خواهی: گاهی از اقبال بیدار تو سر چشمه می گیرد.
6 نگذار ستیزهای خرد بر ارتباطی پر قدرت خللی وارد سازد.
7 هر گاه به اشتباه خیش پی بردی بی درنگ گام هایی در جهت اصلاح ان بردار.
8 هر روز را مجالی صرف خلوت کردن کن.
9 اغوشت را به سوی دگرگونی بگشای اما از ارزش های خود دست برندار.
10 به یاد داشته باش خاموشی گاه بهترین پاسخ است.
11 نیکو و ابرو مند زندگی کن:انگاه به وقت سالخوردگی هنگامی که گذشته بیندیشی :از زندگیات دیگر بار لذت خواهی برد.
12 فضای عشق در خانه ی تو شالوده ایست برای زندگی ات.
13 در ناسازگاری ها با افراد مورد علاقهات تنها به وضعیت فعلی بپرداز:گذشته را بزرگ نکن.
14 دانش خود را تسهیم کن که طریقتی برای دست یابی به جاودانگی است.
15 با زمین مهربان باش.
5 قواعد را فرا بگیر تا به چگونگی شکستن ان ها به گونه ای شایسته اگاه باشی.
16 سالی یک بار به جای برو که پیشتر در انجا نبوده ای.
17 به یاد داشته باش بهترین رابطه رابطه ایست که عشقتان به یکدیگر بر نیازتان فزونی یابد.
18 کامیابی خود را به قضاوت بنشین: از ان طریق که بدانی چه واگذار کردهای تا کامیابی را بدست اورده ای.
19 به عشق واشپزی با واگذاردن بی پروا دست یاب.
سلام به دوستان
اولآ : "سال نو مبارک"....88 خوب و پر باری داشته باشید
دومآ :این وبلگ ما خیلی حوصلش رفته می خوام بخش های جدید تری بش اضافه کنم(دوستام که دیگه چپ چپ بش نگا می کنن)
خب بلاخره شایدم یه کارای جالبتری... ببینیم این خلاقیته چقدر می تراوشه!؟
..................................................................................................................
اینم یه بخش کمیک استریپی.. من که کمیک استریپ خیلی دوست دارم.....
چطوره...؟!
و این هم چون گاو داشت ....
حرکت گاوی رو دارین...!!!

البته ببخشید اسم هنرمنش رو نمی دونم!
گفتم :به نظرت این تصویر چی می گه ؟
گفت:...

وقتی اینه شکسته می شه
تکه های متلاشی شده روی زمین پخش می شن
اونوقت نگاه های از زندگی جدید دور تا دور ما منعکس میشه
پنجره ی آغاز آروم و بی حرکت نور جدیدی از سپیده دم
بگذار تن خالی و ساکت من پر بشه و احیا بشه
نه نیازی به جستجوی بیرون هست نه از دریا با قایق گذشتن
بگذار درون من بدرخشه
درسته اینجا درون منه ...من یه روشنای یافتم که همیشه همراه منه
یه روشنای که همیشه با منه
***قسمتی از شعر پایانی کارتون شهر اشباح
...خزان یه هجرته یه گذربرای برگ و پرنده...
پاییز انقدر شاعرانست که دیگه نتونستم براش شعری بگم
برگای پاییزی خیلی خوشگلن ولی اینجا توشهر ما از این چیزا خبری نیست
برگها که نمیریزن هیچ تازه گلها هم شکوفه میدن و پرنده های مهاجر هم میان اینجا
البته بنظرم تعدادشون خیلی کمتر شده....
و دیگه اینکه من هم همین روزا متولد میشوده بودم واسه همین پاییز واذر رو خیلی دوست دارم(بله...بله بسیار خود پسندانه بود ولی شما اصلآ چنین فکری نکنید)
نکته1:کلمه تولدمه برای زمان حال غلطه مگه اینکه همین الان به دنیا امده باشین
پس چون قبلن به دنیا امدیم فعل گذشته میگیره!!!


این هم تقدیم به شما و خودم:
باغ من
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر ، با آن پوستین سرد نمناکش
باغ بی برگی
روز و شب تنهاست
با سکوت پک غمنکش
ساز او باران ، سرودش باد
جامه اش شولای عریانی ست
ور جز اینش جامه ای باید
بافته بس شعله ی زر تا پودش باد
گو برید ، یا نروید ، هر چه در هر کجا که خواهد
یا نمی خواهد
باغبان و رهگذاری نیست
باغ نومیدان
چشم در راه بهاری نیست
گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟
داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت
پست خاک می گوید
باغ بی برگی
خنده اش خونی ست اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصلها ، پاییز




برای آبی بودن...تا گسترده ترین بیکران
-------------------------------------------------------
روی زمین دراز میکشم رو به اسمان... می شود تا عمق اسمان رفت
در ابی بیکران گم شدن رویایست
تا شادی پرواز...

تصویر سازی : زهرا احمدی
زبان از ياد رفته
روزگاري به زبان گل ها سخن مي گفتم
حرف هاي كرم پروانه را مي فهميدم
به راز اواز سار ها لبخند مي زدم و در رختخوابم با پروانه اي در دل مي كردم
روزگاري سئوال جير جيركها را مي شنيدم و پاسخ مي دادم
و با هر دانه ي برفي كه بر خاك مي افتاد جان مي دادم و گريه مي كردم
روزگاري به زبان گلها سخن مي گفتم...
ديدي چگونه ان روز ها رفتند؟
شل سيلور استاين
شعر از کتاب انجا كه پياده رو پايان ميابد
----------------------------------------------------------------------------------------------
once i spoke the language of the flowers,
once i understood each word the caterpillar said,
once i smiled in secret at the gossip of the starlings,
and shared a coversation with the housefly in my bed.
once i heard and answere all the questions of the cricjets,
and joined the crying of each falling dying flake of snow.
once i spoke the language of the flowers...
how didi it go?
how did it go?
shel silverstein
مي شه با يه چشم به هم زدن رفت وامد
مي شه رفت و رفت و رفت.........تا رسيد به ابادي دل
مي شه رفت تو ابادي دل مهمون شد
مي شه مهمون دل تنگي شد
مي شه با صفاي اون دل ابادي رو ديد
مي شه تو كوچه باغ سبزش رنگ خاكستري رو خط خطي كرد
مي شه تو كوچ باغ ابادي دل يه نفس تازه كني....
وبه دهقانش گفت....دانه ي همت داري؟
دل من پر خون است
دل من ابادي ست
دل من شايدجنگل انبوه يست
هر چه باشد اينجا......... زمان مال من است.
منبع : کتاب "ذن عکاسی"
*** رنگهای گرم: قرمز – زرد – نارنجی
*** رنگهای سرد:سبز – آبی – بنفش
* نقاشی برای کودک فقط وسیله بیان برای تجزیه و تحلیل یا توضیح و تشریح موجودات و اشیاء نیست، بلکه در عین حال وسیله ایی است برای بیان زندگی عاطفی او.هنگامی که کودک با آزادی و به دلخواه خود نقاشی میکند، در واقع حالت روحی و احساسات زمان حاضر و نیز احساسات و تحریکات ریشه دار و ژرف تر خود را بیان میکند.
*کودکان خلاق تر بیشتر موفق به عرضه ترکیبات جدید در رنگ می شوند و می توانند آثاری مبتکرانه ارائه دهند.
* نباید انتخاب رنگ به کودک تحمیل شود، اگر خیلی زود یعنی هنگامی که کودک احتیاجی به شناخت علمی و تکنیک رنگ ندارد، او را مجبور به شناخت آن کنیم، ممکن است باعث از بین رفتن تمایلات خودبخودی او برای بکارگیری رنگ بشویم.
* در نظر گرفتن سن کودک در این خصوص اهمیت دارد.
* بین نقش رنگ و زندگی عاطفی کودک با در نطر گرفتن دوران تکاملی او یک حالت متوازی وجود دارد.
* در فاصله 3 تا 6 سالگی کودک بیشتر تحت تاثیر فشارهای درونی است،علاقه وافری به رنگ دارد و آنرا مقدم بر شکل ظاهری میداند.
* هر قدر کودک کوچکتر باشد ، رنگهایی که بکار میگیرد زنده تر و با فزونی سن و سال و آموزش مدرسه و تکامل او در راه شناخت منطقی، رنگهایی را که بکار می برد سرد میکند.
* در کودکستان ، کودک بیشتر از رنگهای گرم استفاده می کند.
* کودکانی که در خانه تحت نظارت شدید قرار دارند، رنگهای سرد را انتخاب می کنند که در این موارد علت اصلی به مشکلات عاطفی و روانی کودک مربوط میشود.
اي دل من گر چه_ در اين روزگار_
جامه ي رنگين نمي پوشي به كام
باده ي رنگين نمي پوشي ز جام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت_از ان مي كه مي بايد_ تهي ست
اي دريغ از تو اگرچون گل نرقصي با نسيم
اي دريغ ازمن كه مستم نسازد افتاب!
اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار.
گر نكوبي شيشه ي غم را ز سنگ
هفت رنگش مي شود هفتاد رنگ
(فریدون مشیری)
چرا زندگی من ایستاده
این دکمه ی play کجاست؟؟؟
کی دوست داره برنده باشه؟؟؟چرا ما میخوایم برنده باشیم؟؟؟
شنیدین میگن فلانی برد... تو عرصه های زندگی به بعضی ها مگن برنده.
ولی یه برنده ی واقعی کیه؟؟
راستی چی رو باید ادم ببره تا برنده باشه؟؟؟؟اون چیزای با ارزش چی هستن....که ادما رقابت میکنن واسه بردش؟
کیا تایید میکنن برد رو......نه ...مهم این نیست که تایید کنن تو بردی
مهم اینه که واقعن برنده باشی
خیلی ها بنظر تو زندگی باختن یا به نظر بعضی ها باختن...اما اونا برنده بودن....
خوشبحا ل کسی که از این زندگی برنده با شه
اين مطلب رو ديروز تو يه ماهنا مه كه براي يادواره ي شهيدا بود خوندم.وصيتاي شهدا رو نوشته بود ولي اين يكي خيلي با بقيه فرق داشت.سعيد جهانيان جانباز شيميايي كه سال 84 به مقام پر فيض شهادت نائل شد اين يه دست نوشتس كه مثل شعر ميمونه شعري براي پايان يك شروع:
به نا م او كه اولين است وبهترين براي تنهايي ماست خانه اي ساخته ام امن و امين يك درش به اسمان ان سرش رو به زمين چهار ديوارش سبز وبلند بر در و ديوارش عكس دلم پيداست از اخرين نفس در زندگيم تا اول كودكي ام هر چه هست وبود همراه من است از الان تا به ابد در اين خا نه تنها يم خودم هستم و باور ها يم خو ب يا زشت كم يا زياد درست يا كه غلط در كنارم هستند تا قيامت پيدا در اين خا نه تنهايم بدون مادر جدا از فرزندان دور از همسرم كو خواهرم كجاست دست برادرم ارز ان روز كه تنها شد م با تنم خلوت كرده بودم با دلم مي دا نستم كه تنهايم فهميدم كه در رفتن هم تنهايم ان روز ها كه شاد بوديم كنار يكديگردر پي فردا بوديم غافل از فردا و تاريكي بوديم فراري از ترس شبها بوديم من به فكر فردا بودم دور شد ن از تن ها و تنها بودم در اين خا نه تنهايم خودم هستم و باور هايم تا رسيد ن ترس امروز ما ن واپسين فرداي ديروزما ن .ديروز ايستا ده بودم امروز افتاده ام بر روي دستهاي مهر دستهاي گرم بين من و شعر اما تو هستي ومي خواني تو شعر مرا مي داني.
هر انساني دو نفر است يكي خواب در روشنايي و ديگري بيدار در تاريكي.
به راستی چطوري نيمه اي كه در تاريكي بيداره مي تونه نيمه ي ديگه رو در روشناي از خواب سنگين بيدار كنه ؟؟؟
روزی شیخ را گفتند : یا شیخ فلان مریدت در فلان راه افتاده مست خراب
فرمود :بحمد الله که براه افتاده از راه نیافناذه.
بايد در نظر داشت ترس و شيفتگي كه پس از كشف يك پديده ي هنري به انسان دست مي دهد بازتاب همان نيروي جادويي و فراموش شده ي هنر است كه هنوز در كودكا ن و قبا يل وحشي زنده مانده. چون همين كه وحشي بتي را تراشيد ان را در فاصله اي دور از خود گذاشت با هيجا ن ان را برسي كرد وسپس چنانكه گويي چيزي عجيب و نوظهوري است كه خود در ساختنش نقشي نداشته يا پديده اي والاست بر او زانو ميزند و او را مي پرستد.
امروز اگاهي از اين جادو بيش از گذشته است و اگر راه درون پر عظمت را دنبال كنيم چيزها ي بيشتري را خواهيم شناخت .





